صاحب کتاب (( سرگذشت ارواح پس از مرگ )) می نویسد:مرحوم مادرم می گفت :شبی در کربلا که هوا بسیار گرم بود و ما برای استراحت رفته بودیم مرد عربی در همسایگی ما به حال احتضار و جان کندن افتاده بود و بخاطر آنکه فرزند 4 ساله اش ناظر جان دادن پدرش نباشد از ما تقاضا کرده بودند که او را این طرف دیوار ، در منزل خودمان نگهداری کنیم.وقتی ما با آن طفل روی بام نشسته بودیم ناگهان همه دیدیم که آن طفل با انگشت به طرف بام منزل خودشان اشاره می کند و می گوید: پدرم دارد به آسمان می رود.و مدتی با انگشتش به آسمان اشاره می کرد و می خواست پدرش را به ما نشان بدهد . در همین لحظه صدای گریه و ناله از خانه ی همسایه بلند شد و معلوم گردید که آن مرد عرب یعنی پدر این طفل در همان لحظه از دنیا رفته است.